....... 3nter .......
چه کسی باور کرد چنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟
سلام بچه ها این وبلاگ رو ساختم واسه این که خاطره ها و ماجراهای جالب روزمره خودم رو توش بنویسم. هر کی خاطره یا داستان باحال داره بده میزارم. ممنونم لطفا ادد کنید یه همکار دختر ۱۷ یا ۱۸ ساله میخوام. تو نظرات اعلام کنید لیست همه داستان ها به ترتیب تاریخ: چشم عشق - شاخه گلی خشکیده - سینما رفتن - دوستام رفتن - لونا پارک - چند روز مونده به عروسی سلام این یه داستان از دوستانم هسا خواست که بزارم. حتا نظرتون رو واسه دوستم همین جا بگید. 15 سال بیشتر نداشتم با دوستام تو حیاط مدرسه نشسته بودیم بعد دوستم گفت بچه بیایین فال گیری کنیم منم گفتم بابا ول کنید اینا همش بچه بازیه بعد من رفتم کنار درخت نشستم و دوستامم داشتن فال می گرفتن و می خندیدن بعد بهم گفتن حالا تو هم بیا یکی بگیرم واست شاید درست از آب در اومد منم گفتم عمرا بعد همگی گفتن بگو می ترسم منم واسه اینکه حالشو نو بگیرم رفتم یه دو نه بگیرم بعد از اینکه همه ی اطلاعاتشو دادم حالا نوبت اسمش بود با خودم گفتم خدایا چه اسمی بگم واقعا من کیو دوست دارم بعد گفتم abash این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .... سلام دوستای گلم. داستان امروز رو میخوام از سینما رفتن دیشب بزارم. به زودی تمومش میکنم. منتظر باشید.
دیروز واسمون مهمون اومده بود. مادر بزرگ و خاله و مخلفاتشون
ادامه دارد .... راستش رو بخوام بگم واستون تا حدودا يک ماه پيش يعني ۱۷/۲/۸۸ سيگار و قليون ميکشيدم. همون شب بود که با بابام دعوام شده بود. بچه ها هم گفتن بريم تو يه پارک بشينيم. خلاصه رفتيم و يه جاي دنج نشستيم. دعواي من و بابام سر اين بود که بابام ميگفت با اين دوستات نگرد. منم که نميتونستم. خلاصه اعصابم داغون بود و نشسته بوديم تو چمنا. بچه ها يه پاکت در آوردن و تعارف کردن.۵ نفر بوديم. پويا که اصلا نميکشيد. به بچه ها گفتم بياين اين شب آخر باشه که اين آشغال رو ميکشيم. باهاشون صحبت کردم. قبول کردن. به سعيد که بهترين دوستم بود گغتم سعيد ديگه نکشيا. گفت باشه. گفتم سعيد اگه کشيدي ديگه .... ساعت حدودا ۷ شب بود. تازه هوا تاریک تاریک شده بود. زمستون بود زود هوا تاریک میشد. خلاصه مسعود ماشین باباش رو برداشت و اکبر هم که خودش ماشین آورده بود. خلاصه ۱۰ نفر بودیم با یه پرشیا و یه ۴۰۵. ما توی پرشیا بودیم. من، سعید، مسعود، امین و محمد. بقیه هم تو ماشین اکبر بودن. خلاصه راه افتادیم که بریم لونا پارک. ماشاالله مگه کم میاوردن این سیستمها!!!!! هر کدوم خدا تومن خرج باند و سیستم کرده بودن.توی راه هرچی آهنگ بود گزاشتن. ما که فقط گوشمون رو گرفته بودیم. پرده گوشم بیشتر از این پرده باندها می لرزید .... سلام. داستان امروز راجع به وقتیه که میخواستم برم عروسی پسر خالم و اتفاق هایی که توی راه و روزهای مونده به عروسی واسم افتاد هست. سعی میکنم خلاصه کنم و جاهای باحالشو بگم. امیدوارم خوشتون بیاد. عصر چهارشنبه ساعت ۴ باید میرفتم بوشهر واسه عروسی پسر خالم که شنبه بود. جمعه هم داداشم اینا مسابقه جودو تو شیراز داشتن. سعید (بهترین دوستم) دیروز رفته بود بوشهر. منم میخواستم با سعید برم ولی بلیط گیرم نیومد. خلاصه امروز رفتم ترمینال که سوار شم منتظر بودیم که اتوبوس بیاد. یه کوله پشتی اسپورت پشتم بود. احساس کردم کوله پشتیم وزنش کم و زیاد میشه. برگشتم و پشتم رو نگاه کردم. دیدم هفت هشت نفر پشتم هستن و خبری نیست. دوباره جلومو نگاه کردم باز کوله ام سبک سنگین شد. باز برگشتم دیدم چیزی نیست و همه معمولی واستادن. همین که رومو آوردم جلو دوباره بلا فاصله برگشتم به عقب دیدم یه دختره هی بند کوله ام رو میکشه و ول میکنه. تا چشام به چشش افتاد و مچش رو گرفتم ....


چند روز از اون ماجرا مي گذشت اما من هيچ وقت نتونستم فراموشش كنم اي كاش هيچ وقت واسه رو كم كوني فال نمي گرفتم اي كاش پاهام نمي رفتن جلو كه مي خوام فراموشش كنم خدا نمي زاره
وقتي مي بينمش دلم مي لرزه
ولي حالا كه 19 ساله شدم به خودم به خدا قول دادم كه فراموشش كنم
ميخوام تنها بشينم و با خداي خودم خلوت كنم مي خوام گله هامو بهش بگم خدايا چرا من

ادامه مطلب
ادامه مطلب
خلاصه امروز دختر خالم که هم سن خودمه بهم گفت امشب بریم سینما. قرار شد که من و دختر خالم و پسر خاله کوچیکم که اسمش پارسا بود شب سه نفره بریم اخراجی ها ۲ ببینیم. عصری من و دختر خالم (شیوا) رفتیم که گشتی توی شهر و بازار بزنیم. من و شیوا با هم این حرفا رو نداریم. تو شهر دست هم رو میگرفتیم، چه میدونم شونه به شونه حرکت میکردیم و خلاصه هرکی نمی فهمید میگفت عجب عاشق همدیگه هستن یا نامزدن. ولی خداییش چیزی بینمون نبود. همدیگه رو دوس داشتیم ولی در حد پسر خاله دختر خاله. خلاصه از این مغازه به اون مغازه میرفتیم که چشممون افتاد به بستنی فروشی. آخ که هوا هم گرم بود و خیلی می چسبید
. رفتیم و دوتا بستنی از این شکلاتی بزرگا گرفتیم و نشستیم روی میز و صندلی که جلوی مغازه بیرون گزاشته بودن. داشتم مثل آدم می خوردم که یهو کوفتم شد
. شیوا گفت چت شد؟ گفتم هیچی. ( لامسب دوستم (مهتاب) داشت اونور خیابون رد میشد. هم نمیخواستم من رو با دختر خالم ببینه هم نمیخواستم شیوا بفهمه من با دختری دوستم) بعد مطمئن شدم که مهتاب من رو ندیده ادامه دادم به خوردن. دیگه بستنی تموم شد و خواستم بلند شم که احساس کردم یکی دست رو شونه هام گزاشت
. آروم برگشتم و پشتم رو نگاه کردم دیدم مهتاب بود . گفت کجا میخوای بلند شی؟ نمیخوای ما رو هم مهمون کنی؟ منم که جیگرم داشت میومد تو حلقم ساکت بودم و خدا خدا میکردم که دارم خواب می بینم. ولی لامسب اوج بیداری بود. خلاصه خودش به صاب مغازه گفت ببخشید یه آب هویج لطفا. منم که گفتم اگه حرف نزنم تابلو میشم. گفتم این همه حرف زدی نزاشتی یه سلام با هم کنیم. گفت خب سلام. نمیخوای معرفی کنی؟ (شیوا رو میگفت) گفتم نترس دختر خالمه. گفت از چی باید بترسم؟ گفتم خواستم یه وقت فکر نکنی دوست دختری یا چیز دیگه ای هست. یواش گفت مگه جرات داری کسیو جای من بیاری؟ منم گفتم جرات؟ بابا کسی نمیتونه جاتو بگیره نه که جرات ندارم. خلاصه با هزار کلک بحثو عوض کردم. اومد پیش شیوا گفت سلام ببخشید من مهتابم. شیوا هم خودشو معرفی کرد و به هم دست دادن. مهتاب بهم گفت خیلی ازت ناراحتم. نه زنگ میزنی نه جواب زنگمو میدی نه مسیج. اومدم گوشیمو در بیارم ببینم چند بار زنگیده یادم اومد خونه جا گزاشتم. گفتم اصلا گوشیمو جا گزاشتم نه که جوابتو ندادم. گفت کلک حتما از عمد جا گزاشتی که مچتو گرفتم زیر آبی بری ها؟ گفتم بابا مگه علم غیب دارم که بدونم تو میخوای امروز اینجا رد بشی؟ گفت باشه قبول. رو کرد به شیوا و گفت آخه اینم پسر خاله است که تو داری؟ شیوا هم گفت چی کار کنیم باید بسازیم دیگه. منم گفتم خب مهتاب خانوم تا دیروز واست شازده بودم و منتظر بودی با اسب سفید بیام دنبالت حالا این حرفا؟ گفت من کی منتظر بودم؟ اصلا شیوا بلند شو بریم یه گشتی بزنیم. اصلا با پسر جماعت نمیشه جایی رفت. دکی. شیوا هم بلند شد و باش رفت. نامرد پول آب هویجش رو هم گردن من انداخت.
منم که ضد حال خورده بودم، زنگ زدم سعید بیاد دنبالم. آخه حوصله نداشتم پیاده تنهایی بگردم. از یه طرف هم خوشم نمیومد منت دخترا رو بکشم و دنبالشون برم. خلاصه سعید اومد و سوار شدم و رفتیم یه چرخ کوچولو نیم ساعته زدیم و رفتیم خونه. رفتم پای تلوزیون دیدم چیزی نداره خاموش کردم و رفتم اتاقم و رو تخت دراز کشیدم.آیفون زنگ خورد و درو باز کردن. صدای سلام کردن شیوا رو شنیدم. اومد تو اتاقم منم خودمو زدم به خواب و دستمو انداختم رو چشمام. چند بار صدام زد دید بیدار نمیشم رفت بیرون پیش بقیه. چند دقیقه بعد دوباره اومد و دوباره صدام زد. این دفعه بیش از حد اصرار داشت که بیدار شم. منم آخرش تسلیم شدم و گفتم چیکار داری نمیزاری بخوابم؟ گفت ناراحتی ازم؟ گفتم خیلی برو بیرون. گفت تا نبخشی نمیرم. گفتم چیه؟ جلو مهتاب ما رو خار میکنی اینجا منت کش میشی؟ گفت اذیت نکن دیگه امشب میریم سینما از دلت در میارم. پتو رو کشیدم رو سرم و گفت من نمیام سینما. گفت خب نیا پی دوتایی میریم. پتو رو کشیدم و گفتم با پارسا؟ گفت نه با مهتاب میریم. گفتم تو با او اینقد رفیق شدی؟

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

